برچسب: برای,
نویسنده: مبین رضاپور
با این که می بینی خودت را به ندیدن میزنی
با این که میشنوی خودت را به نشنیدن میزنی
ومن نمیتوانم حتی لحظه ای ازت چشم بردارم و لحظه ای نشنومت
چقدر فرق است میان من و تو
و چقدر سخت است فاصله بینمان
هرچند که این سختی ها فقط برای من است
و تو چگونه میتوانی اینقدر سرد باشی؟
با این که دارم به تهش نزدیک میشم اما سکوت تو مانع ایستادنم میشه
میخوام برم اینقدر که تو مجبور بشی کاری کنی
مجبور بشی جلومو بگیری
ولی نمیتونم بفهممت
شایدم نمیخوام که بفهمم
و واقعیت همینه
من یه اضافیم که با تمام داشته هام به داشته های کم ارزش تو چشم بستم
اما نمیدونم چطور باید به سمت دیگری خیره شوم تا تو یواش یواش از زیر نگاهم فرار کنی